محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1203
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بودند و از مسلمانان پاك اعتقاد بود و گفت : « اى پيمبر خداى اينك برادر رضاعى تو است . » ابن اسحاق گويد : پيمبر ام سليم بن ملحان را ديد كه با شوهر خود ابو طلحه بود و حله اى به كمر خود بسته بود و عبد الله بن طلحه را بار داشت و شتر ابو طلحه را مىكشيد و بيم داشت كه شتر بر او چيره شود و سر آن را نزديك آورده و دست در حلقهء مهار و بينى آن كرده بود . پيمبر گفت : « اين ام سليم است ؟ » ام سليم گفت : « بله پدر و مادرم به فدايت ، اين كسان را كه از پيش تو فرار مىكنند مانند آنها كه با تو جنگ مىكنند بكش كه درخور كشتنند . » پيمبر گفت : « يا اينكه خداوند كارى بسازد . » خنجرى به دست ام سليم بود كو ابو طلحه گفت : « اين چيست كه همراه دارى ؟ » گفت : « خنجرى است كه آوردهام تا اگر يكى از مشركان نزديك من آيد شكمش را با آن بدرم . » ابو طلحه گفت : « اى پيمبر مىشنوى ام سليم چه مىگويد ؟ » انس بن مالك گويد : ابو طلحه به روز حنين بيست كس را كشت و ساز و برگشان را گرفت . جبير بن مطعم گويد : پيش از آنكه دشمن هزيمت شود و مسلمانان به جنگ بروند چيزى ديدم چون جامه اى سياه كه از آسمان بيامد و ميان ما و دشمن افتاد و مورچگان سياه پراكنده شد و دره را پر كرد و دانستم كه فرشتگانند و هزيمت در دشمن افتاد . ابن اسحاق گويد : وقتى هزيمت در هوازن افتاد از بنى مالك ثقيف بسيار كس كشته شد كه هفتاد تن از آنها زير پرچمشان به خاك افتادند و عثمان بن عبد الله بن ربيعة بن حارث پدر بزرگ ام حكم ، دختر ابو سفيان ، از آن جمله بود . پرچم بنى مالك را